bible
ra
🌐 Language
English
Español
Français
Deutsch
Português
Italiano
Nederlands
Русский
中文
日本語
한국어
العربية
Türkçe
Tiếng Việt
ไทย
Indonesia
All Languages
Home
/
Persian
/
Persian Bible (FACB) 2005 - Persian Contemporary Bible
/
Genesis 28
Genesis 28
Persian Bible (FACB) 2005 - Persian Contemporary Bible
← Chapter 27
Jump to:
Chapter 1
Chapter 2
Chapter 3
Chapter 4
Chapter 5
Chapter 6
Chapter 7
Chapter 8
Chapter 9
Chapter 10
Chapter 11
Chapter 12
Chapter 13
Chapter 14
Chapter 15
Chapter 16
Chapter 17
Chapter 18
Chapter 19
Chapter 20
Chapter 21
Chapter 22
Chapter 23
Chapter 24
Chapter 25
Chapter 26
Chapter 27
Chapter 28
Chapter 29
Chapter 30
Chapter 31
Chapter 32
Chapter 33
Chapter 34
Chapter 35
Chapter 36
Chapter 37
Chapter 38
Chapter 39
Chapter 40
Chapter 41
Chapter 42
Chapter 43
Chapter 44
Chapter 45
Chapter 46
Chapter 47
Chapter 48
Chapter 49
Chapter 50
Chapter 29 →
1
پس اسحاق يعقوب را خوانده، او را بركت داد و به او گفت: «با هيچيک از اين دختران كنعانی ازدواج نكن.
2
بلكه فوراً به بينالنهرين، به خانهٔ پدر بزرگت بتوئيل برو و با يكی از دختران دايی خود لابان ازدواج كن.
3
خدای قادر مطلق تو را بركت دهد و به تو فرزندان بسيار ببخشد تا از نسل تو قبايل زيادی به وجود آيند!
4
او بركتی را كه به ابراهيم وعده داد، به تو و نسل تو دهد تا صاحب اين سرزمينی كه خدا آن را به ابراهيم بخشيده و اكنون درآن غريب هستيم بشوی.»
5
پس اسحاق يعقوب را روانه نمود و او به بينالنهرين، نزد دايی خود لابان، پسر بتوئيل ارامی رفت.
6
عيسو فهميد كه پدرش از دختران كنعانی بيزار است، و يعقوب را شديداً از گرفتن زن كنعانی برحذر داشته و پس از بركت دادن او، وی را به بينالنهرين فرستاده است تا از آنجا زنی برای خود بگيرد و يعقوب هم از پدر و مادر خود اطاعت كرده به بينالنهرين رفته است.
9
پس عيسو هم نزد خاندان عمويش اسماعيل كه پسر ابراهيم بود رفت و علاوه بر زنانی كه داشت، محلت، دختر اسماعيل، خواهر نبايوت را نيز به زنی گرفت.
10
پس يعقوب بئرشبع را به قصد حران ترک نمود.
11
همان روز پس از غروب آفتاب، به مكانی رسيد و خواست شب را در آنجا به سر برد. او سنگی برداشت و زير سر خود نهاده، همانجا خوابيد.
12
در خواب نردبانی را ديد كه پايۀ آن بر زمين و سرش به آسمان میرسد و فرشتگان خدا از آن بالا و پايين میروند
13
و خداوند بر بالای نردبان ايستاده است. سپس خداوند گفت: «من خداوند، خدای ابراهيم و خدای پدرت اسحاق هستم. زمينی كه روی آن خوابيدهای از آن توست. من آن را به تو و نسل تو میبخشم.
14
فرزندان تو چون غبار، بیشمار خواهند شد! از مشرق تا مغرب، و از شمال تا جنوب را خواهند پوشانيد. تمامی مردمِ زمين توسط تو و نسل تو بركت خواهند يافت.
15
هر جا كه بروی من با تو خواهم بود و از تو حمايت نموده، دوباره تو را بسلامت به اين سرزمين باز خواهم آورد. تا آنچه به تو وعده دادهام به جا نياورم تو را رها نخواهم كرد.»
16
سپس يعقوب از خواب بيدار شد و با ترس گفت: «خداوند در اين مكان حضور دارد و من نمیدانستم! اين چه جای ترسناكی است! اين است خانۀ خدا و اين است دروازۀ آسمان!»
18
پس يعقوب صبح زود برخاست و سنگی را كه زير سرنهاده بود، چون ستونی بر پا داشت و بر آن روغن زيتون ريخت.
19
او آن مكان را بيتئيل (يعنی «خانۀ خدا») ناميد. (نام اين شهر قبلاً لوز بود.)
20
آنگاه يعقوب نذر كرده به خداوند گفت: «اگر تو در اين سفر با من باشی و مرا محافظت نمايی و خوراک و پوشاک به من بدهی،
21
و مرا بسلامت به خانۀ پدرم بازگردانی، آنگاه تو، خدای من خواهی بود؛
22
و اين ستون كه بعنوان ياد بود بر پا كردم، مكانی خواهد بود برای عبادت تو و ده يک هر چه را كه به من بدهی به تو باز خواهم داد.»
← Chapter 27
Jump to:
Chapter 1
Chapter 2
Chapter 3
Chapter 4
Chapter 5
Chapter 6
Chapter 7
Chapter 8
Chapter 9
Chapter 10
Chapter 11
Chapter 12
Chapter 13
Chapter 14
Chapter 15
Chapter 16
Chapter 17
Chapter 18
Chapter 19
Chapter 20
Chapter 21
Chapter 22
Chapter 23
Chapter 24
Chapter 25
Chapter 26
Chapter 27
Chapter 28
Chapter 29
Chapter 30
Chapter 31
Chapter 32
Chapter 33
Chapter 34
Chapter 35
Chapter 36
Chapter 37
Chapter 38
Chapter 39
Chapter 40
Chapter 41
Chapter 42
Chapter 43
Chapter 44
Chapter 45
Chapter 46
Chapter 47
Chapter 48
Chapter 49
Chapter 50
Chapter 29 →
All chapters:
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42
43
44
45
46
47
48
49
50