bible
ra
🌐 Language
English
Español
Français
Deutsch
Português
Italiano
Nederlands
Русский
中文
日本語
한국어
العربية
Türkçe
Tiếng Việt
ไทย
Indonesia
All Languages
Home
/
Persian
/
Persian Dari Bible - Afgan Dialect - Version Good News for a New Age (GNN) == 2007
/
Job 29
Job 29
Persian Dari Bible - Afgan Dialect - Version Good News for a New Age (GNN) == 2007
← Chapter 28
Jump to:
Chapter 1
Chapter 2
Chapter 3
Chapter 4
Chapter 5
Chapter 6
Chapter 7
Chapter 8
Chapter 9
Chapter 10
Chapter 11
Chapter 12
Chapter 13
Chapter 14
Chapter 15
Chapter 16
Chapter 17
Chapter 18
Chapter 19
Chapter 20
Chapter 21
Chapter 22
Chapter 23
Chapter 24
Chapter 25
Chapter 26
Chapter 27
Chapter 28
Chapter 29
Chapter 30
Chapter 31
Chapter 32
Chapter 33
Chapter 34
Chapter 35
Chapter 36
Chapter 37
Chapter 38
Chapter 39
Chapter 40
Chapter 41
Chapter 42
Chapter 30 →
1
ایوب به کلام خود ادامه داده گفت:
2
«ای کاش دوران سابق و آن روزهائی که خدا نگهدار من بود، دوباره می آمد.
3
درآن روزها نور او بر من می تابید و راه تاریک مرا روشن می کرد.
4
آن وقت دوران کامرانی من بود و از دوستی خدا برخوردار بودم.
5
خدای قادر مطلق با من بود و فرزندانم به دور من جمع بودند.
6
پاهای خود را با شیر می شستم و از صخره ها برای من روغن زیتون جاری می شد.
7
وقتی به دروازۀ شهر می رفتم و به چوکی خود می نشستم،
8
جوانان به من راه می دادند و مو سفیدان بپا بر می خاستند.
9
بزرگان شهر از حرف زدن باز می ایستادند و سکوت می کردند.
10
حتی شخصیت های مهم با دیدن من خاموش می شدند و حرفی زده نمی توانستند.
11
هر کسی که مرا می دید و سخنان مرا می شنید، از من تعریف و توصیف می کرد.
12
زیرا من به داد مردم فقیر می رسیدم و به یتیمانِ بی کس کمک می کردم.
13
کسانی که در حال مرگ بودند، برایم دعا می کردند و با کار ثواب دل بیوه زنان را خوش می ساختم.
14
کارهای خود را از روی عدل و انصاف انجام می دادم.
15
برای کورها، چشم و برای مردم لَنگ، پا بودم.
16
از نیازمندان مثل یک پدر دستگیری می کردم و از حق بیگانه ها دفاع می نمودم.
17
دندانهای مردم شریر را می شکستم و شکار را از دهن شان می ربودم.
18
آرزو داشتم که بعد از یک عمر شاد و طولانی به آسودگی در آشیانۀ خود بمیرم.
19
مثل درختی بودم که ریشه اش در آب می رسید و شاخه هایش با شبنم شاداب می شدند.
20
همگی از من تمجید می کردند و قدرت و نیروی من روزافزون بود.
21
همه به سخنان من گوش می دادند و از پندهای من استفاده می کردند.
22
وقتی من سخنانم را تمام می کردم، کسی حرفی نمی زد. کلام من مثل قطرات شبنم بر آن ها می چکید.
23
آن ها مثل دهقانی که چشم براه باران باشد، با شوق تمام منتظر شنیدن کلام من می بودند.
24
وقتی دلسرد می شدند، با یک تبسم آن ها را دلگرم می ساختم و با روی خوش آن ها را تشویق می نمودم.در میان آن ها مثل پادشاه حکومت می کردم و در هنگام غم آن ها را تسلی می دادم.
25
در میان آن ها مثل پادشاه حکومت می کردم و در هنگام غم آن ها را تسلی می دادم.
← Chapter 28
Jump to:
Chapter 1
Chapter 2
Chapter 3
Chapter 4
Chapter 5
Chapter 6
Chapter 7
Chapter 8
Chapter 9
Chapter 10
Chapter 11
Chapter 12
Chapter 13
Chapter 14
Chapter 15
Chapter 16
Chapter 17
Chapter 18
Chapter 19
Chapter 20
Chapter 21
Chapter 22
Chapter 23
Chapter 24
Chapter 25
Chapter 26
Chapter 27
Chapter 28
Chapter 29
Chapter 30
Chapter 31
Chapter 32
Chapter 33
Chapter 34
Chapter 35
Chapter 36
Chapter 37
Chapter 38
Chapter 39
Chapter 40
Chapter 41
Chapter 42
Chapter 30 →
All chapters:
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42