bible
ra
🌐 Language
English
Español
Français
Deutsch
Português
Italiano
Nederlands
Русский
中文
日本語
한국어
العربية
Türkçe
Tiếng Việt
ไทย
Indonesia
All Languages
Home
/
Persian
/
Persian Bible (FACB) 2005 - Persian Contemporary Bible
/
Job 29
Job 29
Persian Bible (FACB) 2005 - Persian Contemporary Bible
← Chapter 28
Jump to:
Chapter 1
Chapter 2
Chapter 3
Chapter 4
Chapter 5
Chapter 6
Chapter 7
Chapter 8
Chapter 9
Chapter 10
Chapter 11
Chapter 12
Chapter 13
Chapter 14
Chapter 15
Chapter 16
Chapter 17
Chapter 18
Chapter 19
Chapter 20
Chapter 21
Chapter 22
Chapter 23
Chapter 24
Chapter 25
Chapter 26
Chapter 27
Chapter 28
Chapter 29
Chapter 30
Chapter 31
Chapter 32
Chapter 33
Chapter 34
Chapter 35
Chapter 36
Chapter 37
Chapter 38
Chapter 39
Chapter 40
Chapter 41
Chapter 42
Chapter 30 →
1
ايوب به سخنان خود ادامه داده، گفت:
2
ای كاش روزهای گذشته باز میگشت، روزهايی كه خدا، نگهدار من بود
3
و راهی را كه در پيش داشتم روشن میساخت و من با نور او در دل تاريكی قدم بر میداشتم!
4
بلی، در آن روزها كامران بودم و زير سايۀ خدا زندگی میكردم.
5
خدای قادر مطلق همراه من بود و فرزندانم در اطراف من بودند.
6
من پاهای خود را با شير میشستم و از صخرهها برای من چشمههای روغن زيتون جاری میشد!
7
در آن روزها به دروازۀ شهر میرفتم و در ميان بزرگان مینشستم.
8
جوانان با ديدن من با احترام كنار میرفتند، پيران از جا برمیخاستند،
9
ريشسفيدان قوم خاموش شده، دست بر دهان خود میگذاشتند
10
و بزرگان سكوت اختيار میكردند.
11
هر كه مرا میديد و حرفهايم را میشنيد از من تعريف و تمجيد میكرد؛
12
زيرا من به داد فقرا میرسيدم و يتيمانی را كه ياروياور نداشتند كمک میكردم.
13
كسانی را كه دم مرگ بودند ياری میدادم و ايشان برايم دعای خير میكردند و كاری میكردم كه دل بيوه زنان شاد شود.
14
هر كاری كه انجام میدادم از روی عدل و انصاف بود؛
15
برای كورها چشم و برای شلها پا بودم؛
16
برای فقرا پدر بودم و از حق غريبهها دفاع میكردم.
17
دندانهای ستمگران را میشكستم و شكار را از دهانشان میگرفتم.
18
در آن روزها فكر میكردم كه حتماً پس از يک زندگی خوش طولانی به آرامی درآشيانۀ خود خواهم مرد.
19
زيرا مانند درختی بودم كه ريشههايش به آب میرسيد و شاخههايش از شبنم سيراب میشد.
20
پيوسته افتخارات تازهای نصيبم میشد و به قدرتم افزوده میگشت.
21
همه با سكوت به حرفهايم گوش میدادند و برای نصيحتهای من ارزش قايل بودند.
22
پس از اينكه سخنانم تمام میشد آنها ديگر حرفی نمیزدند، زيرا نصايح من مانند قطرات باران بر ايشان فرو میچكيد.
23
آنها مانند كسی كه در زمان خشكسالی انتظار باران را میكشد، با اشتياق در انتظار سخنان من بودند.
24
وقتی كه دلسرد بودند، با يک لبخند آنها را تشويق میكردم و بار غم را از دلهايشان بر میداشتم.
25
مانند كسی بودم كه عزاداران را تسلی میدهد. در ميان ايشان مثل يک پادشاه حكومت میكردم و مانند يک رهبر آنها را راهنمايی مینمودم.
← Chapter 28
Jump to:
Chapter 1
Chapter 2
Chapter 3
Chapter 4
Chapter 5
Chapter 6
Chapter 7
Chapter 8
Chapter 9
Chapter 10
Chapter 11
Chapter 12
Chapter 13
Chapter 14
Chapter 15
Chapter 16
Chapter 17
Chapter 18
Chapter 19
Chapter 20
Chapter 21
Chapter 22
Chapter 23
Chapter 24
Chapter 25
Chapter 26
Chapter 27
Chapter 28
Chapter 29
Chapter 30
Chapter 31
Chapter 32
Chapter 33
Chapter 34
Chapter 35
Chapter 36
Chapter 37
Chapter 38
Chapter 39
Chapter 40
Chapter 41
Chapter 42
Chapter 30 →
All chapters:
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
31
32
33
34
35
36
37
38
39
40
41
42